بچه ها یه صلوات و یه فاتحه برای یه دوست بخونین.
کوتاهی نکنین
جای دوری نمیره![]()
ای خدا ... آخه مگه من چی کار کرده بودم؟؟؟؟ مگه به غیر از چند تا رپ (اونم رپ های استاندارد) چیز دیگه ای تو وبلاگم ریخته بودم که فیلترش کردن؟؟؟؟؟
خب فعلا چون وبلاگ اصلیم فیلتره از طریق وبلاگ قبلیم (یعنی همین وصال عزرائیل) با شما ارتباط برقرار می کنم...
امیدوارم همچنان با من باشید![]()

این آهنگ رو یاس با گروهی به نام Force Theory در سفری که 1 ماه پیش به دبی داشت با این گروه رکورد کرده. Force Theory یک گروه زیر زمینی هست که در کالیفرنیا فعالیت می کنه و این می تونه شروع خیلی خوبی باشه برای جهانی کردن رپفا رسی
عقربه ها ساعت ۸ رو نشون میداند و هوا هم داشت کم کم رو به تاریکی میرفت. الان دو روز بود که پدر و مادرش به مسافرت رفته بودند و وصال به خاطر کنکور در خانه مانده بود. احساس عجیبی داشت. با اینکه خیلی به خانواده وابسته نبود و قبلا هم دوری از خانواده را بارها تجربه کرده بود اما نمیدانست چرا اینبار احساس دلشوره دارد. از ساعت ۷ که برای بار پنجم به همراه باباش زنگ زده بود تا ساعت ۸ یکسره مثل دیونه ها داشت تو اطاق قدم میزد و فکر می کرد. همش فکرای وحشتناک به زهنش می اومد. تصادف، کشت و کشتار، جسد ... . دیگه داشت واقعا از اون فکرا دیونه می شد. تنهاییی بدجور زده بود به سرش. تلفن رو برداشت و شروع کرد به گرفتن شماره امیر. امیر یکی از دوستان نزدیک وصال بود که دز هنرستان باهاش همکلاسی بود. بعد از کلی زنگ خوردن بالاخره امیر گوشی رو برداشت. "سلام بزی چیکار می کنی؟ چه خبر؟". این تکه کلام همیشگی امیر بود.
ــ"سلام. امیر تو خونه بیکارم. اعصابمم ریخته به هم. تنها هم هستم. میتونی بیای اینجا؟"
ــ"والله الان مهمون دارم. البته چندانم غریبه هم نیستا... میشناسیش"
ــ"خب با مهمونت بلند شو بیا. نکنه میعاده باز اونجا پلاسه؟"
ــ"هه هه. آره خودشه. با میعاد بیام اشکال نداره؟". میعاد هم از همکلاسی های قدیمی وصال بود.
ــ"نه بابا چه اشکالی میعاد که از خودمونه. زود بلند شین بیاین که الان میزنه به سرم. اگر تونستی علی و رضا هم بیار" علی و رضا هم برادران امیر و از دوستان وصال بودند.رضا یکسال بزرگتر و علی ۴ سال کوچکتر از وصال بودند.
ــ"باشه میایم ولی علی و رضا خونه نیستن. من و میعاد میایم. راستی آرمینم قرار بود بیاد خونه ما، بش زنگ بزنم بگم بیاد اونجا؟ " آرمین هم از دیگر همکلاسیان قدیمی وصال و از دوستان نسبتا نزدیکش بود.
ــ"آره بابا زنگ بزن بگو بیاد. هرچی شلوغ تر بهتر. راستی امیر از بس فکرم مشغول بود نهار رو گاز ... . شماها بلدین نهار درست کنین؟ من دارم میمیرم از گشنگی!"
ــ"بچه رکورد ما تخم مرغ و گوجه است ولی باشه یه کاریش می کنیم. کاری باری؟ ما الان راه می افتیم. خدا حافظ"
ــ"خدا حافظ"
بعد از اتمام تماس وصال نگاهی به سر و روی خانه انداخت و با خودش گفت"واویلا. اینجا شده مثل بازار ماهی فروشا". از آنجا که خانه امیر تا وصال مصافت نصبا کمی بود به همین دلیل وصال زود دست به کار شد تا قبل از رسیدن بچه ها خانه رو مرتب کنه. تازه جارو برقی رو به برق زده بود که یهو صدای باز شدن در اومد. وصال که هول شده بود تا اومد به خودش بیاد و بره دم در 4 نفر ریختن تو خونه.
ــ "بااااابااااااا. یه یالله ای چیزی. شاید سر بریده اینجا بود. نوید تو هم امدی؟ چیزی نگفتی امیر؟"
نوید با اخم و تخم گفت: "چیه اگر ناراحتی تا برم"
وصال در جواب نوید گفت: "ای بابا چه زود ناراحت میشی. باز رگ کردیت گرفت"
نوید یک چشمک به وصال زد و گفت: "شوخی کردم بابا تازه یه خونه خالی گیر اوردم کجا برم"
وصال:"ببین همین الان یه چیزی بهتون بگم اینجا با همه جا فرق داره ها. اینجا از مسخره بازی خبری نیستا. منظورمو فهمیدین یا نه؟" بچه ها با توجه به شناختی که از ئصال داشتند منظورش ذو کامل فهمیدند.
نوید بر خلاف وصال که بچه کوچک جسه ای بود ، قد بلند و تاحدودی هیکلی و قدرتمند بود. موهای قهوه ای بور لختی داشت که به رنگ روشن چشماش می اومد. آدم خوش مرام و خاکیی بود. کمی هم شوخ بود.
وصال داشت با نوید دست میداد که یهو صدای آرمین از آشپزخونه بلند شد. "وصال این چه وضعه آشپزخونه است؟ نکنه این ضرفارو گذاشتی ما بشوریم؟ عجب آدمییا. چطوری بابات اینا این خونه رو سپردن به تو" آرمین پسر خوشتیپ ، خوش استیل و بسیار رک و البته خیلی شوخ بود. قد متوسطی داشت ولی بخاطر هیکل 4شونه و خوش استیلش تقریبا هم قد نوید می نمود. موهای پرکلاغی سیاه و به شدت لختی داشت که از شانه کردن بی نیاز بود.
وصال پشت سرش رو نگاه کرد دید میعاد دارحال حرف زدن با تلفن حرف بود و امیر هم سعی داشت با ایما و اشاره چیزی را به میعاد بفهماند. بعد از تمام شدن حرف میعاد با تلفن امیر با صدای نسبتا بلند به میعاد گفت: "بزی یه ساعته دارم بهت اشاره میدم بش چیزی نگو بعد تو داری دعوتش می کنی بیاد اینجا؟"
_"ای بابا مگه صاحب خونه ای تو؟ خود وصال مگه نگفت هرچی شلوغ تر بهتر؟"
_"ای بابا چطونه باز شماها؟"
_"وصال میعاد می خواد دنی رو هم دعمت کنه. من حوصله این آدم رو ندارم."
_"خب... اشکال نداره بزار بیاد. پسرخوبیه اشکال نداره. فقط بش بگو وصال میگه اگر مسخره بازی در بیاری میندازمت وسط محله تا آپاچیا بخورنت." خانه وصال در کنار یکی از محله های بد بندر قرار داشته به همین دلیل شبها از امنیت پایینی برخورداد بود. منظور وصال هم از آپاچیا بچه های محله کناریشون بود.
میعاد با خوشهالی به سراغ تلفن رفت تا به دانیال زنگ بزنه. دانیال هم یکی دیگر از همکلاسی های وصال بود. دانیال تقریبا هم قد آرمین بود ولی نه به خوش استیلی اون. چشمها ی سیاه رنگی داشت. و عاشق گروه های عجیب و غریب مثل راک خونها(مثل متال) و شیطان پرستها بود. شاید به همین خاطر بود که همیشه موهاش به طرز عجیبی سیخ بود و لباسهاش هم به اون شکل.
_"امیر تو با من بیا آشپزخونه تا یه چیزی آماده کنیم برا خوردن. میعاد و نوید و آرمین شما دو تا راه دارین. یا برین سراغ تلویزیون. یا برین پا کامپیونر و ADSL. راستی کسی لباسش رو نمی خواد عوض کنه؟ "
آرمین:"من که نمیتونم بمونم ساعت 11.30 میان دنبالم"
میعاد:"منو دنی هم با تو میایم البته اگر اشکال نداره"
آرمین:"کجا میخوایم بیاین؟ با خانوادم نمیشه. با نوید بیاین."
نوید که کاملا از مرحله پرت بود گفت:"وصال من اگه جای تو بودم چه ها که نمیکردم. 2هفته خودم تک و تنها با یه خونه. چه شانسی"
میعاد:"آره کاش ما از این شانسا گیرمون میامد"
آرمین:"فعلا که شناس در خونه وصال عزرائیل رو زده و در رفته". عزرائیل لقبی بود که وصال حدود 4 سال پیش وقتی اولین بار وارد دنیای اینترنت شده بود برای خودش انتخاب کرده بود. این اسم رو به این دلیل انتخاب کرد چون وقتی وارد وبلاگ هری پاتر 2000 شد دید اونجا هرکس برای خودش لقبی دارد. به قول خود وصال وبلاگ هری پاتر 2000 محل تولد وصال عزرائیل در اینترنته. بیشتر افراد آیدیش هم از بچه های اون وبلاگ بود.
وصال و امیر به آشپزخانه رفتند تا برای شام چیزی آماده کنند. و آرمین هم به سراغ کامپیوتر و اینترنت رفت. نوید و میعاد هم به سراغ تلوزیون رفتند. بعد از 10 دقیقه تلاش امیر و وصال در آشپزخانه (که بیشتر تلاش فکری بود ) بالاخره با یک هندوانه ، یک قالب پنیر و نان دان اومدند بیرون.
میعاد:"بچه هی خوای هندونه بدی بهمون؟ من اصلا حوصله ندارم تا صبح هی برم دستشویی!"
بچه ها تازه سفره را پهن کرده بودند که دوباره صدای باز شدن در آمد.
اینبار وصال که حسابی عصبی شده بود با داد و بیداد گفت:"بابا این خونه صاحب داره. یعنی چی همینطوری سرتونو..." وصال با دیدن کسی که از در اومده بود تو دهنش بند اومد. بچه ها گفتند:"دنی تویی؟".
_ "آره بابا خودمم. چیه چرا اینطوری نگاه می کنید؟"
بچه ها حق داشتند چون لباس دنی به شدت عجیب و غریب اما جذاب بود. یک تی شرت سیاه رنگ چسبون با علامت سر شیطان که زیر یک سویشر کلاهدار با یه اژدهای بزرگ روی اون بود .شلوارش هم سیاه ولی بسیار براق بود. کفشش هم دست کمی از شلوار و تیشرت و سویشرش نداشت. هم براق بود هم عکس سر اسکلت روش بود. عجیب اونجا بود که وصال بعضی مواقع احساس می کرد چشمای اون اسکلت روی لباس داره چشم تو چشمش نگاه می کنه. وقتی دنی کلاه سویشرش رو از رو سرش برداشت موهای سیخش معلوم شد.
وصال:"بچه تو با این لباس چطوری زنده تا اینجا رسیدی؟"
دنی:"رسوندنم".
آرمین:"ای بابا بیاین سراغ غذا این دیونه رو ولش کنین."
بعد از خوردن شام وصال رفت و یک دست پاستو اورد تا بشینند پای بازی.
نوید:"حاجی از تو بعیده این حرفا. گروه بازنده فردا بعد از کنکور باید بقیه رو مهمون کنه."
وصال:"حاجی و کوفت. مگه چه اکالی داره پاستور؟ من و امیر تو و آرمین. میعاد تو و دنی هم یار. با برنده."
دنی:" تا شماها بازی می کنین من یه چیز مهم بهتون می گم. بچه ها تابستون چیکاره این؟"
وصال:"اوه امیر این کلاس جدید سنتوره فردا ساعت 5 تا 7. یادت نره ها. خدا کنه این یکی خوب باشه." این سومین کلاسی بود که وصال و امیر عوض کرده بودند.
دنی:"یه کلاس خود سراغ دارم براتون. فقط کلاس سنتور نیست. یه جای عالی برا همتونه. مخصوصا برا تو که عزرائیلی. در ضمن بهترین استاد سنتور اونجاس. اگر پایه این فردا ساعت 7.30 بیاین پارک دولت. بعد از اونجا میریم سراغ عضویت. راستی لباس سیاه بپوشینا"
وصال:"دنی کجا می خوای ببریمون ها؟ میدونی که من هرجایی نمیام. مطمئن باش اگر کلاستم مثل این لباست باشه نه خودم میام نه میزارم بچه ها بات بیان"
میعاد:"بابا تو بکار داری؟ مگه چیکارمونی؟"
نوید:"حالا کو تا فردا قعلا بیاین پا بازی تا تمومش کنیم."
آرمین:"راستی وصال اونا کی بودن تو آیدیت؟ چند تا اسم جالب دیدم"
وصال با عصبانیت گفت:"چی؟ به چه اجازه آیدی منو باز کردی؟ عجب پررو."
بچه ها تا ساعت 11 شب بازی کردند و زدند تو سر و کله هم ولی وصال تا آخر شب ه خاطر کار آرمین مثل برج زهر مار بود. ساعت 11 آرمین بلند شد و گفت:"خب من دیگه برم. دم در منتظرم هستن"
میعاد:"خب ما هم بریم. میلاد کلمو می کنه". میلاد برادر بزرگ میعاد بود که بعد از فوت پدرشون مرد خونه شده بود.
نوید:"اوکی. آرمین که با خونوادس. میعاد تو و دنی با من بیاین. امیر تو ایجایی امشب؟"
امیر:"آره شماها برین . خداحافظ"
وصال:"بچه ها . بازم دستتون درد نکنه شماها منو امشب نجات دادین. داشتم دیونه می شدم. فقط کاش آرمین رو نمی آوردین. فعلا خدا حافظ تا فردا "
وصال و امیر تا دو در با بچه ها رفتند و اونجا از هم خدا حافظی کردند. آرمین با خانواده اش رفت. میعاد و دنی هم با ماشین نوید(ماشین مادر نوید بود که معمولا دست نوید و برادراش بود).
امیر:"چرا اینطوری با آرمین رفتار کردی؟ فکر کنم حالا باید شماهارو آشتی بدیم.کاش سنتورمم اینجا بود. تا صبح یکم می زدیم."
وصال:"اولا دوستی به این پرروی می خوام سر به تنش نباشه. دومایه چیزی بهت میگم به بچه ها نگی ها. بابام اینا با ماشین نرفتن. ماشین اینجاس. سویچ یدکشم دست منه. بیا با ماشین میرین در خونتون هرچی خواستی بردار."
شنبه شب بود و مهرداد روی تختی که تازه دیروز خریده بود دراز کشیده بود و به امتحان فردا فکر می کرد. امتحان ریاضی داشت. با اینکه تو اون درس مشکلی نداشت ولی به نظرش واقعا وحشتانک بود...
همینطور که به سقفق اطاقش خیره شده بود با خودش گفت "ولی خب من ریاضیم خوبه. مثل همیشه می رم و اگر خدا بخواد20 می گیرم" و بعد از اون چشماش رو بست فقط به خودش فکر کرد.کم کم داشت با همون افکار خوابش میبرد که یهو موبایل لعنتی زنگ زد.
گوشی رو از روی میز کنارش برداشت و با چشمای نسبتا خواب آلود به شماره روی اون زل زد
شماره محسن بود
محسن یکی از همکلاسی های مهرداد بود و از جمله آدمایی که سر و گوشش می جنیبد.
اونشب دوباره حرف های عجیبی می زد. می گفت:"مهرداد یه جایی می خوام برم که حتما باید باهام بیای."
مهرداد هرچقدر سعی کرد مقاومت کنه ولی نتونست و در آخر تسلیم خواسته محسن شد و بعد از اینکه خداحافظی کرد به سمت کمد لباسی رفت و درش رو باز کرد. بعد از دقایقی نگاه متفکرانه به کمد بالاخره تی شرت سفیدش رو برداشت و بعد از اتو کردن، اون رو با شلوار لی مشکی رنگش پوشید.
بعد از اون هم یک نگاهی تو آینه به موهاش کرد.
مثل همیشه ژولیده بود...
یکم واکس مو برداشت تا موهاش هم براق شه هم حالت پذیر تر. در کل سر و وعضش رو برای بیرون رفتن درست کرد، بعدش کلید رو برداشت و از خونه زد بیرون.
ساعت 10.25 شب بود و هوا تاریک تاریک. خیابون هم خلوت خلوت. محسن گفته بود سر ساعت 10.20 دم پارک محلشون منتظر مهرداده اما با اینکه 10 دقیقه از رسیدن مهرداد به پارک گذشته بود خبری از محسن نبود. مهرداد گوشی موبایلش رو با هزار بدبختی از توی جیب شلوارش در آورد و شماره ی محسن رو گرفت : "((مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ....))" مهرداد از این صدا واقعا متنفر بود.
دیر وقت بود و پرنده تو خیابون پر نمی زد. مهرداد گرچه من آدم ترسویی نبود ولی در اون شرایط واقعا ترسیده بود.
همینطور ایستاده بود و داشت فکر میکرد بره یا بمونه که ناگهان صدایی گوشخراش از پشت سرش گفت :" مهردااااااااااااااد."
مهرداد که حول شده بود سریع به پشت سرش نگاه کرد تا ببینه کیه.
_" ببخشید دیر شد نباید اینطور می شد .... "
وقتی مهرداد برگشت یک پر قد بلند و هیکلی را در یک لباس عجیب دید! لباسش یه جورایی آدمو یاد جادوگرای سیاه می انداخت. اگر اون پیر نمیگفت ببخشید دیر شد مهرداد اصلا باور نمیکرد که اون محسن باشه. یک لباس سیاه رنگ چسبون که علامت سر شیطان روش بود با یک کلاه سیاه رنگ(مثل کلاه یگان ویژه) هم سرش بود. شلوارش هم ساه ولی بسیار براق بود. کفشش هم دست کمی از شلوار و پیرهنش نداشت. هم براق بود هم عکس سر اسکلت روش بود. عجیب اونجا بود که مهرداد بعضی مواقع احساس می کرد چشمای اون اسکلت روی لباس متوجه ی حضورشه.
محسن نگاهی به سر تا پای مهرداد کرد و گفت : "چرا رنگت پریده ؟؟"
مهرداد که واقعا دست پاچه شده بود عرق پیشونیش رو پاک کرد و گفت:" هیچی عزیز. ولش کن . راستی این چه لباسیه؟ چرا اینطوریه ؟؟؟"
محسن لبخندی زد و گفت :" قشنگه نه ؟؟؟"
_" راستش این علامت که وسطه سینشه یکم آدمو ...."
_" علامت؟ آره یک خون آشامه که چشمای براقی داره"
_" آخه پسر لباس دیگه نبود؟ این یک جوریه، چشمامش آدمو فریب می ده"
_" آره آدمو با خودش می بره. خوب علامت گروهه دیگه"
_" گروه ؟؟؟ منظورت کدوم گروهه
محسن به یکی از صندلی های داخل پارک اشاره کرد و گفت: "برو بشین قصه اش مفصله"
و باهم قدم زنان به کنار یکی از صندلی ها رفتند و آرام روی آن نشستند.
محسن هنوز اون لبخند مسخره روی لباش بود
سه دختر و سه پسر جوان از رکاب مینی بوس بالا رفتند و در صندلی خود جای گرفتند.این شش نفر برای گردش دستجمعی راه جنوب را در پیش گرفته بودند.مینی بوس به راه افتاد و بزودی شهر را، که در هاله خاکستری و سرد غوطه ور بود، پشت سرگذاشت . مینی بوس هنوز چند کیلومتری بیشتر از شهر دورنشده بود که این شش جوان متوجه حضور مردی شدند که با لباسهایی کهنه و شلخته یکی از صندلی های جلو را پرکرده و به جاده پیش رو چشم دوخته بود . از قیافه در هم او نمی شد با اطمینان سنش راحدس زد. در تنهایی خود غرق بود و ناخودآگاه لب خود را به دندان می گزید .پاسی از شب گذشته بود که مینی بوس در مقابل مهمانخانه ای کنار جاده متوقف شد . به غیر از آن مرد آشفته تمامی مسافران پیاده شدند .جوانها که رفتار او را غیر معمول می دیدند با کنجکاوی حرکاتش را زیر نظر داشتند . کنجکاو بودند بدانند این مرد کیست و مقصدش کجاست .هر کس در باره او به گمانی بود . یکی با خود می اندیشید " شاید ناخدایی است که سالها از خشکی دور بوده است" آن دیگری با خود فکر میکرد:"ممکن است کهنه سربازی باشد که به خانه اش باز می گردد و سومی با خود می اندیشید:"از کجا معلوم مردی نباشد که از خانه گریخته است؟".پس از باز گشت به مینی بوس یکی از دخترها در کنار مرد نشست و با او آغاز به صحبت کرد .
اسم مرد وینگو بود .دختر گفت:"ما عازم فیلادلفیا هستیم . می گویند شهر زیبایی است."مرد مثل اینکه این حرف خاطره مبهمی را در او زنده کرده باشد با حالتی اندیشناک گفت:
- بله شهر زیبایی است.
- کمی شراب میل دارید؟
- لبخند ی بر لبان مرد نقش بست .جرعه ای شراب نوشید . از دخترک تشکر کرد و دوباره بفکر فرو رفت .
دخترک به نزد دیگر دوستانش بازگشت و وینگو شروع به چرت زدن کرد .دمدمه های صبح مینی بوس در برابر مهمانخانه ای در کنار جاده توقف کرد. این بار بافشاری دخترک جوان، وینگو نیز به جمع آنان پیوست. وینگو در حالیکه در تلاطم احساسات غربت و شرم گرفتار بود با انگشتانی لرزان به سیگارش را می کشید و به انتظار قهوه بود و جوانها با هیجان از برنامه گردش دستجمعی خود حرف میزدند .وقتی مسافران به مینی بوس بازگشتند دختر جوان بار دیگر درکنار مرد نشست .پس از گذشت زمانی کوتاه سر انجام با کمی تردید داستان خود را باز گفت و معلوم شد که پس از یک محکومیت چهار ساله اکنون به خانه باز می گردد . دختر پرسید :
- شما متاهلید؟
- نمیدانم .
- چطور امکان دارد که ندانید؟
شاید باور نکنید ،موقعی که به زندان افتادم برای همسرم نامه ای فرستادم و به او گفتم برای مدتی مدید از خانه دور خواهم بود و اینکه اگر قادر به تحمل نیست و یا فرزندانم مرتبا سراغم را از او میگیرند ،اگر عرصه بر او تنگ می شود بهتر است که فراموشم کند و به او نصیحت کردم تا شوهر دیگری اختیار کند . میدانید همسرم زن عجیبی است .از آن زنهای خوب و با شعور! از او خواستم تا دیگر برایم نامه ننویسد. او هم ننوشت . حالا سه سال و نیم است که کوچکترین خبری از او ندارم . پس شما به خانه تان بر می گردید بی انکه کوچکترین خبری از خانواده خود داشته باشید؟
کاملا درست است. هفته پیش ،وقتی به من خبر دادند که بزودی آزاد خواهم شد نامه ای به همسرم نوشتم . میدانید در جاده ورودی شهر ما درخت بلوط تناوری قرار دارد.من در نامه از همسرم خواهش کردم تا اگر هنوز به من وفادار است دستمال زردی را بر یکی از شاخه های این درخت بیاویزد. در این صورت من پیاده خواهم شد و به خانه خواهم رفت .در غیر اینصورت می فهمم که همسرم از من متنفر است از خیرش خواهم گذشت و باشما به مسافرت ادامه میدهم .
دختر ک شگفت زده گفت:
-" باور نکرنی است .غیر قابل تصور است"و به جمع دوستانش بازگشت و همه را ازجریان با خبر کرد.با نزدیک شدن مینی بوس به شهر به هیجان جوانان نیز افزوده می شد. حالا دیگر همه دور وینگ جمع شده بودند و به عکسهایی که نشان میداد نگاه میکردند.عکسهایی که از بس که وینگو به آنها نگاه کرده بود فرسوده شده بودند.عکس زنی با سه فرزند خردسال.بیش از سی کیلو متر به شهر نمانده بود .جوانها به کنار پنجره هجوم آوردند و به انتظار پدیدار شدن درخت بلوط ماندند.هر یک از آنان، در سکوت ، به داستان این جدایی می اندیشید .وینگو از نگاه کردن به بیرون خودداری می کرد .بر چهره اش غبار اندوه محکومی بچشم می خورد که به استقبال خبر ناگوار دیگری می رود .
مینی بوس به شهر وینگو نزدیک و نزدیکتر می شد...فقط پانزده کیلو متر دیگر...فقط ده کیلو متر دیگر...بناگاه دختر ها و پسر ها از روی صندلی خود به هوا پریدند و همراه با حرکات هیجان زده خود فریادهای شادی را سر دادند .وینگو بر صندلی خود میخکوب شده بود و نای حرکت نداشت و شگفت زده به درخت بلوط خیره مانده بود.از تمامی شاخه های بلوط روبان های زرد در اهتزاز بودند ،بیست ،سی و شاید هم بیشتر.روبان های زرد همچون پرچمهایی ، در اثر وزش باد برقص در آمده بودند .![]()
در حالیکه جوانها همچنان مشغول شادی و نشاط بودند، وینگو از جا برخاست ،به جلوی مینی بوس آمد ،پیاده شد و بطرف خانه براه افتاد.![]()
۱۸ سال پیش تو ایستگاه تولد سوارش شدم.....
رفتم نشستم تو کوپم کنار در.....
یه پنجره رو در بود روش نوشته بود بیخیالی......
سیاه بود هیچی از پشتش معلوم نبود......
قطار با سرعت ثابت رو ریل زمان میرفت تا رسیدیم به ایستگاه بلوغ......
بلند شدم رفتم نشستم کنار پنجره کوپه......
روش نوشته بود پوچی و بد بینی.......
قطار راه افتاد و سهم من منظره های مجهول و زشت شد......
برگشتم دوباره نشستم کنار پنجره بیخیالی اما چیزی برای دیدن نبود........
خسته شدم بلند شدم وسائلم رو جمع کنم که از قطار پیاده شم.......
تحمل موندن تو قطار تا رسیدن به ایستگاه مرگ رو نداشتم......
تصمیم گرفتم تو ایستگاه خودکشی پیاده شم........
یه لحظه حس کردم کسی از بالا صدام میزنه........
سرم رو بردم بالا یه پنجره دیگه بود به اسم امید و توکل......
الآن مدت هاست که کف کوپه دراز کشیدم رو به پنجره امید دارم از عبور قطار زندگی از ریل زمان لذت
میبرم تا برسم به ایستگاه آخر............................!
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
![]()
![]()
مهدی اخوان ثالث
مثل اینکه ۱۰۰ ساله کسی نیومده اینجا
خب فعلا این وبلاگ به بزرگترین مرجع رپ تبدیل می شه تا بعد ببینیم چه می شه
برای شروع فول آلبوم یاس رو می زارم
بازم با ما باشید تا بهترین و به روز ترین آهنگها را دریافت کنید
دریافت کنید
نظر فراموش نشه
ادامه مطلب
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا
گرفته شده ازatroS
